[فعل]

to clap

/klæp/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: clapped] [گذشته: clapped] [گذشته کامل: clapped]

1 دست زدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: دست زدن کف زدن
مترادف و متضاد applaud give someone a round of applause boo jeer
  • 1."When I clap my hands, you must stand still," said the teacher.
    1. معلم گفت: «وقتی دستانم را به هم زدم، شما باید بی حرکت بایستید».
  • 2.The audience cheered and clapped.
    2. حضار تشویق کردند و دست زدند.
[اسم]

clap

/klæp/
غیرقابل شمارش

2 تشویق عمل زدن دست‌ها به یکدیگر

  • 1.Give him a clap!
    1. تشویقش کنید!
  • 2.With a clap of his hands he ordered more food.
    2. او با زدن دست‌هایش به یکدیگر غذای بیشتری سفارش داد.

3 صدای بلند (و ناگهانی)

  • 1.There was a clap of thunder and then it started to pour with rain.
    1. صدای بلند رعد به گوش رسید و بعد باران شروع به باریدن کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان