[فعل]

to dictate

/ˈdɪkteɪt/
فعل گذرا
[گذشته: dictated] [گذشته: dictated] [گذشته کامل: dictated]

1 دیکته کردن دیکته گفتن، با صدای بلند خواندن

معادل ها در دیکشنری فارسی: املا گفتن دیکته گفتن
  • 1.He dictated a letter to his secretary.
    1. او نامه‌ای به منشی‌اش دیکته کرد.

2 امر و نهی کردن فرمان دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: دیکته کردن
  • 1.My daughter is always dictating to her friends.
    1. دختر من همیشه به دوستانش امر و نهی می‌کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان