[فعل]

to dislocate

/ˈdɪsloʊkeɪt/
فعل گذرا
[گذشته: dislocated] [گذشته: dislocated] [گذشته کامل: dislocated]

1 در رفتن (استخوان)

معادل ها در دیکشنری فارسی: دررفتن
  • 1.He dislocated his shoulder in the accident.
    1. در تصادف کتف او در رفت.
  • 2.She dislocated her knee falling down some steps.
    2. هنگام افتادن از چند پله، زانویش در رفت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان