[فعل]

to founder

/ˈfaʊndər/
فعل ناگذر
[گذشته: foundered] [گذشته: foundered] [گذشته کامل: foundered]

1 شکست خوردن با شکست مواجه شدن

مترادف و متضاد fail succeed
  • 1.The scheme foundered due to lack of planing.
    1. (آن) نقشه به‌دلیل عدم برنامه‌ریزی با شکست مواجه شد.

2 غرق شدن (کشتی یا قایق) پر از آب شدن و فرو رفتن

  • 1.Our boat foundered on a reef.
    1. کشتی ما روی یک صخره غرق شد.
[اسم]

founder

/ˈfaʊndər/
قابل شمارش

3 بنیان‌گذار مؤسس، بانی

معادل ها در دیکشنری فارسی: بنیان‌گذار واضع موسس
the founder and president of the company
بنیان‌گذار و مدیر شرکت

4 ریخته‌گر

معادل ها در دیکشنری فارسی: ریخته‌گر
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان