[فعل]

to freeze

/friːz/
فعل گذرا
[گذشته: froze] [گذشته: froze] [گذشته کامل: frozen]

1 مسدود کردن

to freeze something
چیزی را مسدود کردن
  • 1. The company's assets have been frozen.
    1. منابع مالی شرکت مسدود شده‌اند.
  • 2. The court froze their assets.
    2. دادگاه اموال آنها را مسدود کرد.

2 منجمد شدن یخ بستن

معادل ها در دیکشنری فارسی: یخ کردن یخ بستن منجمد شدن
  • 1.Water freezes at a temperature of 0°C.
    1. آب در دمای صفر درجه منجمد می‌شود.

3 فریز کردن (خوراک) منجمد کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: منجمد کردن فریز کردن
مترادف و متضاد deep-freeze preserve put in the freezer heat thaw warm up
to freeze something
چیزی را منجمد کردن
  • The cold weather had frozen the ground.
    هوای سرد، زمین را منجمد کرده بود.

4 متوقف کردن

  • 1.Freeze the action there!
    1. کار را آنجا متوقف کن!

5 بی‌حرکت ماندن (از ترس و...) بر جای خشک شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: میخکوب شدن
  • 1.She saw someone outside the window and froze.
    1. او کسی را (بیرون) از پنجره دید و بی‌حرکت ماند.
to freeze with horror
از ترس بی‌حرکت ماندن
  • She froze with horror.
    او از ترس بی‌حرکت ماند.

6 هنگ کردن (کامپیوتر) از کار افتادن

مترادف و متضاد lock up
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان