[اسم]

permission

/pərˈmɪʃ.ən/
غیرقابل شمارش

1 اجازه

معادل ها در دیکشنری فارسی: اجازه اذن رخصت
مترادف و متضاد authorization consent leave sanction
  • 1.She gave him permission immediately.
    1. او فورا به او اجازه داد.
  • 2.The authorities have refused permission for the march to take place.
    2. مقامات اجازه برگزاری تظاهرات را ندادند.
  • 3.They even have to ask for permission before they go to the restroom.
    3. آنها حتی برای دستشویی رفتن هم باید اجازه بگیرند.
  • 4.to grant permission
    4. اجازه دادن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان