[فعل]

to probe

/proʊb/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: probed] [گذشته: probed] [گذشته کامل: probed]

1 واکاویدن تفحص کردن، بررسی کردن

مترادف و متضاد examine feel investigate
  • 1.After probing the scientist's theory, we proved it was correct.
    1. بعد از تفحص در نظریه دانشمند ثابت کردیم (نظریه) درست بود.
  • 2.King Henry's actions were carefully probed by the noblemen.
    2. اعمال پادشاه هنری به دقت توسط اشراف‌زادگان واکاوی می‌شد.
  • 3.The lawyer probed the man's mind to see if he was innocent.
    3. وکیل ذهن مرد را واکاوید تا بفهمد بیگناه هست (یا نه).
[اسم]

probe

/proʊb/
قابل شمارش

2 کاوشگر

معادل ها در دیکشنری فارسی: کاوشگر
specialized
مترادف و متضاد investigator space probe
a space probe
یک کاوشگر فضایی

3 بازرسی بررسی، تحقیق

معادل ها در دیکشنری فارسی: بررسی تفتیش کاوش کند و کاو
specialized
مترادف و متضاد inquiry investigation
a police probe into the financial affairs of the company
بازرسی پلیس در روابط مالی شرکت
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان