[فعل]

to recline

/rɪˈklaɪn/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: reclined] [گذشته: reclined] [گذشته کامل: reclined]

1 تکیه دادن لم دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: یله دادن لمیدن لم دادن
formal
مترادف و متضاد lie rest sit up stand
  • 1.After reclining on her right arm for an hour, Maxine found that it had become numb.
    1. بعد از یک ساعت تکیه دادن به دست راستش "مکسین" متوجه شد که دستش بی‌حس شده است.
  • 2.My dog's greatest pleasure is to recline by the warm fireplace.
    2. بزرگ‌ترین لذت سگ من این است که کنار شومینه لَم بدهد.
  • 3.Richard likes to recline in front of the television set.
    3. ریچارد دوست دارد رو به روی میز تلویزیون لم بدهد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان