[اسم]

rest

/rest/
غیرقابل شمارش

1 بقیه باقی

معادل ها در دیکشنری فارسی: اَلباقی باقی بقیه سایر مابقی
مترادف و متضاد remainder residue
  • 1.I'll keep a third of the money and the rest is for you.
    1. یک‌سوم پول را من نگه می‌دارم و بقیه‌اش برای تو.
  • 2.Two students are in the library and the rest are in the classroom.
    2. دو دانش‌آموز در کتابخانه و بقیه در کلاس هستند.
the rest of something
بقیه چیزی
  • Do you have anything planned for the rest of the day?
    آیا برای بقیه روز چیزی برنامه‌ریزی کرده‌ای [برنامه‌ای داری]؟
کاربرد اسم rest
واژه rest به عنوان اسم اشاره دارد به باقی‌مانده چیزی. برای مثال باقی‌مانده غذا، بقیه پول و ... . در این مفهوم، به افراد نیز می‌تواند اشاره داشته باشد. مثال:
".Two students are in the library and the rest are in the classroom" (دو دانش‌آموز در کتابخانه و بقیه در کلاس هستند.)

2 استراحت

معادل ها در دیکشنری فارسی: استراحت فراغت قرار آسایش
مترادف و متضاد relaxation repose respite
to have/take a rest (from something)
استراحت کردن (به خاطر چیزی)
  • Why don't you take a rest?
    چرا استراحت نمی‌کنی؟
to get some rest
کمی استراحت کردن
  • I have to get some rest.
    من باید کمی استراحت کنم.
for a rest
برای استراحت
  • After walking a few miles, we stopped for a rest.
    بعد از چند مایل پیاده‌روی، ما برای استراحت توقف کردیم.
کاربرد اسم rest
واژه rest به عنوان اسم به معنای "استراحت" نیز است. که اشاره دارد به مدت زمانی که یک فرد پس از انجام کارهای متفاوت، از کار دست کشیده و برای به‌دست آوردن انرژی کافی، به استراحت می‌پردازد و یا حتی می‌خوابد.

3 سکون

مترادف و متضاد a halt a standstill
  • 1.The car accelerates rapidly from rest.
    1. ماشین از حالت سکون سریعا شتاب گرفت.
  • 2.The ocean was finally at rest.
    2. اقیانوس بالاخره به حالت سکون درآمد.
[فعل]

to rest

/rest/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: rested] [گذشته: rested] [گذشته کامل: rested]

4 استراحت کردن

مترادف و متضاد ease off relax take a rest
  • 1.I must rest otherwise I'll faint.
    1. باید استراحت کنم وگرنه از حال خواهم رفت.
  • 2.Pete's resting after his long drive.
    2. "پیت" پس از رانندگی طولانی، دارد استراحت می‌کند.
کاربرد فعل rest
فعل rest اشاره دارد به انجام دادن عمل استراحت یا "استراحت کردن". مدت زمانی که طی آن، فرد استراحت‌کننده هیچ کار بخصوصی که نیازمند فعالیت فیزیکی باشد، نمی‌کند.

5 تکیه دادن قرار داشتن، گذاشتن

مترادف و متضاد be laid lie support
  • 1.Rest your head on my shoulder.
    1. سرت را روی شانه من قرار بده [بگذار].
  • 2.Their bikes were resting against the wall.
    2. دوچرخه‌هایشان به دیوار تکیه داشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان