[صفت]

right

/rɑɪt/
غیرقابل مقایسه

1 راست

مترادف و متضاد left
  • 1. Most people write with their right hand.
    1 . بیشتر مردم با دست راست خود می‌نویسند.
on the right side of something
سمت راست چیزی
  • 1. I sleep on the right side of the bed.
    1. من (روی) سمت راست تخت می‌خوابم.
  • 2. There's a tree on the right side of the house.
    2. درختی (در) سمت راست خانه است.
کاربرد صفت right به معنای راست
صفت right در مفهوم "راست" اشاره دارد به جهتی که وقتی که از لحاظ جغرافیایی رو به سمت شمال دارید، در سمت شرق قرار می‌گیرد و مخالف چپ است که در سمت غرب قرار دارد. مثال:
".Most people write with their right hand" (بیشتر مردم با دست راست خود می‌نویسند.)
نکته: این صفت همیشه قبل از یک اسم می‌آید.

2 درست صحیح

مترادف و متضاد accurate correct inaccurate wrong
  • 1. He only got half the answers right.
    1 . او فقط به نصف سوالات پاسخ صحیح داد.
the right thing
کار درست
  • I hope we're doing the right thing.
    امیدوارم که داریم کار درست را انجام می‌دهیم.
to get something right
درست متوجه چیزی شدن/درست کاری را انجام دادن
  • Let me get this right—you want us to do an extra ten hours' work for no extra pay?
    اجازه بده (ببینم) درست متوجه شدم، شما از ما می‌خواهید ده ساعت بدون پرداخت حقوق اضافه کار کنیم؟
to be right in doing something
درست کاری را انجام دادن
  • Am I right in thinking we've met before?
    درست فکر می‌کنم که ما قبلا همدیگر را دیده‌ایم؟
right to do something
کار درستی انجام دادن
  • You were quite right to criticize him.
    کار درستی کردید که از او انتقاد کردید.
to be right about something/somebody
در مورد چیزی/کسی درست فکر کردن
  • You're right about Alison - she's great!
    تو در مورد "آلیسون" درست فکر می‌کردی؛ او عالی است!
right time
ساعت صحیح/دقیق
  • "What's the right time?" "10.37."
    «ساعت دقیق چند است؟» «10:37.»
that's right
درست است/صحیح است
  • "You came here in 1979, didn't you?" "That's right."
    «شما در سال 1979 به اینجا آمدید، نه؟» «درست است.»
right money
مبلغ دقیق/مبلغ صحیح
  • Have you got the right money for the bus fare?
    مبلغ دقیق برای کرایه اتوبوس داری؟
کاربرد صفت right به معنای درست یا صحیح
صفت right در مفهوم "درست" یا "صحیح" هم به حقیقت داشتن یک امر یا موضوع اشاره دارد و هم به انجام دادن کاری به طرز صحیح یا درست.

3 مناسب

مترادف و متضاد appropriate suitable unsuitable wrong
to look just right on somebody
بسیار مناسب رسیدن برای کسی
  • That hat looks just right on you.
    آن کلاه به نظر برای شما بسیار مناسب می‌رسد.
to be the right person for something
فرد مناسبی برای چیزی بودن
  • I'm not sure she's the right person for the job.
    مطمئن نیستم [که] او فرد مناسبی برای آن کار باشد.
کاربرد صفت right به معنای مناسب
صفت right در مفهوم "مناسب" به معنای مناسب بودن انجام چیزی یا کاری در یک وضعیت بخصوص، مناسب بودن پوشیدن لباسی بخصوص در مناسبتی بخصوص و یا بهترین و مناسب‌ترین فرد برای انجام کار یا عملی است.
[قید]

right

/rɑɪt/
غیرقابل مقایسه

4 (سمت) راست

مترادف و متضاد left
to go/turn right
به راست رفتن/پیچیدن
  • 1. Go right at the first traffic light.
    1. سر اولین چراغ راهنمایی، به سمت راست بروید.
  • 2. Turn right to Main St.
    2. سمت راست به خیابان "مین" بپیچ.
کاربرد قید right به معنای (سمت) راست
معادل قید right در این مفهوم "(سمت) راست" است. این قید اشاره دارد به سمت راست یا در سمت راست چیزی، مکانی و ...
مثال:
".Go right at the first traffic light" (به اولین چراغ راهنمایی که رسیدید به سمت راست بروید.)

5 به‌درستی

مترادف و متضاد accurately correctly wrong
  • 1. You answered the question right.
    1 . به‌درستی به سوال پاسخ دادید.
  • 2. You guessed my age right.
    2 . شما به‌درستی سن مرا حدس زدید.
to go right
به‌درستی پیش رفتن
  • Nothing's going right for me today.
    امروز هیچ چیزی برای من به‌درستی پیش نمی‌رود.
کاربرد قید right به معنای به‌درستی
قید right در مفهوم "به‌درستی" اشاره دارد به صحیح بودن چیزی و یا انجام دادن کاری توسط کسی به‌طور صحیح. مثال:
".You guessed my age right" (شما به‌درستی سن مرا حدس زدید.)

6 دقیقا درست

مترادف و متضاد exactly precisely
right behind somebody/something
درست پشت سر کسی/چیزی
  • Lee was standing right behind her.
    "لی" درست پشت سر او ایستاده بود.
right in/at someplace/sometime
درست در جایی/زمانی
  • Luckily we arrived right at the start of the film.
    خوشبختانه ما دقیقا اول آن فیلم رسیدیم.
right in the middle of the target
درست وسط هدف
  • He shot right in the middle of the target.
    او درست به وسط هدف زد.
[اسم]

right

/rɑɪt/
قابل شمارش

7 کار درست

مترادف و متضاد wrong
to do right
کار درست را انجام دادن
  • You did right to tell me about it.
    کار درست را کردی که راجع به آن به من گفتی.
the difference between right and wrong
تفاوت بین کار درست و کار غلط
  • Is there a clear difference between right and wrong?
    آیا هیچ تفاوت مشخصی بین کار درست و غلط وجود دارد؟

8 حق

مترادف و متضاد authority entitlement liberty privilege
to be in the right
حق با کسی بودن
  • He wouldn't apologize. He knew he was in the right.
    او عذرخواهی نمی‌کرد. او می‌دانست حق با او است.
to have a right
حق داشتن
  • He has a right to be angry.
    او حق دارد عصبانی باشد.
the right to something/doing something
حق چیزی/انجام کاری
  • 1. The right to free speech is an important law.
    1. حق آزادی بیان، قانون مهمی است.
  • 2. The right to vote must exist for everyone.
    2. حق رأی (دادن) باید برای همه وجود داشته باشد.
کاربرد اسم right به معنای حق
معادل فارسی اسم right در این مفهوم "حق" است. right یا حق، اشاره دارد به ادعای اخلاقی و یا قانونی یک فرد برای انجام عملی، داشتن چیزی و رفتار به نحوه‌ای به‌خصوص و ... . مثال:
"the right to free speech" (حق آزادی بیان)
"the right to vote" (حق رأی (دادن))

9 سمت راست

مترادف و متضاد left
  • 1. She seated me on her right.
    1 . او من را در سمت راستش نشاند.
  • 2. You'll find her in the second room on the right.
    2 . تو او را در اتاق دومی در سمت راست پیدا خواهی کرد.
کاربرد اسم right به معنای سمت راست
معادل اسم right در این مفهوم "سمت راست" است. اسم right در این معنا به سمت راست کسی اشاره دارد. مثال:
".You'll find her in the second room on the right" (تو او را در اتاق دومی در سمت راست پیدا خواهی کرد.)

10 حزب راست (سیاسی) (the right)

  • 1. The right is opposed to tax increase.
    1 . حزب راست مخالف افزایش مالیات است.
  • 2. The right made great gains in the recent elections.
    2 . در انتخابات اخیر، حزب راست موفقیت‌های فوق‌العاده‌ای به‌دست آورد.

11 ضربه دست راست (بوکس)

مترادف و متضاد left
  • 1. He hit him with a right to the jaw.
    1 . او با ضربه دست راست به فک او را زد [او با دست راست، ضربه‌ای به فک او زد].
[حرف ندا]

right

/rɑɪt/

12 باشه صحیح

informal
  • 1. "Johnny, you climb up first." "Right!"
    1 . «جانی تو اول بالا برو.» «باشه!»
  • 2. "You must see a doctor." "Right!"
    2 . «باید به دکتر مراجعه کنی.» «باشه!»
کاربرد حرف ندای right به معنای باشه و صحیح
حرف ندای right در مفهوم "باشه" و "صحیح". از حرف ندای right در این مفهوم برای بیان موافقت با چیزی و یا تصدیق یک گفته و دستور استفاده می‌شود.

13 خب

informal
  • 1. Right, so Helen's coming tomorrow and Trevor on Thursday.
    1 . خب، پس "هلن" فردا و "ترور" پنجشنبه می‌آید.
  • 2. Right, whose turn is it to clean up?
    2 . خب، نوبت کیست که تمیز کند؟
کاربرد حرف ندای right به معنای خب
یکی از معادل های حرف ندای right در فارسی "خب" است. معمولا در هنگام شروع یک جمله یا سخن برای جلب توجه افراد به خود از این حرف ندا استفاده می‌شود.
[فعل]

to right

/rɑɪt/
فعل گذرا
[گذشته: righted] [گذشته کامل: righted]

14 درست کردن تصحیح کردن، اصلاح کردن

مترادف و متضاد rectify set right
  • 1. How can we right these wrongs?
    1 . چطور می‌توانیم این اشتباهات را درست کنیم؟
  • 2. Righting the economy demanded major cut in the budget.
    2 . اصلاح کردن اقتصاد نیازمند کاهشی عمده در بودجه است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان