[صفت]

separate

/ˈsep.ə.rət/
غیرقابل مقایسه

1 مجزا جدا

مترادف و متضاد detached independent set apart from unconnected attached connected joined
separate from something/somebody
جدا از چیزی/کسی
  • I try to keep meat separate from other food in the fridge.
    سعی می‌کنم گوشت را از دیگر غذاها در یخچال جدا نگه دارم.
a separate compartment
قسمت [محفظه] مجزا
[فعل]

to separate

/ˈsep.ə.rət/
فعل ناگذر
[گذشته: separated] [گذشته: separated] [گذشته کامل: separated]

2 جدا شدن طلاق گرفتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: جدا شدن گسیختن
مترادف و متضاد break up divorce get divorced split up get together marry
  • 1.They separated last year.
    1. آنها پارسال جدا شدند.
to separate from somebody
از کسی جدا شدن [طلاق گرفتن]
  • He separated from his wife after 20 years of marriage.
    او بعد از بیست سال زندگی مشترک از زنش جدا شد.

3 تقسیم کردن قسمت کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: تقسیم کردن نصف کردن
مترادف و متضاد break up divide isolate split up unite
to separate something into something
به چیزی تقسیم کردن
  • I separated the class into three groups.
    من کلاس را به سه گروه قسمت کردم.

4 جدا کردن تفکیک کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: تفکیک کردن جدا کردن سوا کردن
مترادف و متضاد detach disconnect divide connect join
to separate something/somebody
چیزی/کسی را جدا کردن
  • 1. Separate the eggs.
    1. سفیده و زرده را جدا کنید.
  • 2. The war separated many families.
    2. جنگ چندین خانواده را (از هم) جدا کرد.
to separate something from something
چیزی را از چیزی جدا کردن
  • It is impossible to separate belief from emotion.
    جدا کردن اعتقاد از احساس غیرممکن است.
to separate something into something
چیزی را به چیزی تفکیک کردن
  • Make a list of points and separate them into ‘desirable’ and ‘essential’.
    لیستی از نکات تهیه کنید و آنها را به "مطلوب" و "ضروری" تفکیک کنید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان