[فعل]

to shatter

/ˈʃætər/
فعل گذرا
[گذشته: shattered] [گذشته: shattered] [گذشته کامل: shattered]

1 خرد کردن متلاشی کردن، نابود کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: خرد کردن داغان کردن متلاشی کردن
  • 1.The explosion shattered the windows.
    1. انفجار پنجره‌ها را خرد کرد.

2 خرد شدن شکستن، تکه‌تکه شدن (شیشه)

معادل ها در دیکشنری فارسی: خرد شدن
  • 1.The glass hit the floor and shattered.
    1. شیشه روی زمین افتاد و شکست.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان