[صفت]

skew

/skju/
غیرقابل مقایسه

1 کج یک‌وری

  • 1.His hat looked slightly skew.
    1. کلاه او اندکی کج به نظر می‌رسید.

2 مورب اریب

معادل ها در دیکشنری فارسی: اریب

3 نامتوازن نامتقارن

a skew arch
یک قوس نامتقارن
[اسم]

skew

/skju/
قابل شمارش

4 کجی خط کج

[فعل]

to skew

/skju/
فعل ناگذر
[گذشته: skewed] [گذشته: skewed] [گذشته کامل: skewed]

5 منحرف شدن ناگهان تغییر مسیر دادن

  • 1.The car had skewed across the track.
    1. اتومبیل از مسیر منحرف شده بود.

6 پیچ خوردن چرخیدن

  • 1.He skewed around in his saddle.
    1. او روی زینش چرخید.

7 تحریف کردن

to skew the statistics
آمار را تحریف کردن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان