[فعل]

to suffer

/ˈsʌfər/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: suffered] [گذشته: suffered] [گذشته کامل: suffered]

1 رنج کشیدن رنج بردن

مترادف و متضاد ache be afflicted by hurt tolerate undergo
  • 1.I think he suffered a lot when his wife left him.
    1. من فکر می‌کنم او خیلی رنج کشید وقتی زنش او را ترک کرد.
to suffer from something
از چیزی رنج بردن
  • 1. Johnny suffers from asthma.
    1. "جانی" از آسم رنج می‌برد.
  • 2. She's been suffering from cancer for two years.
    2. او دو سال است که از بیماری سرطان رنج می‌کشد.
to suffer for something
به خاطر چیزی رنج کشیدن
  • He made a rash decision and now he is suffering for it.
    او تصمیم عجولانه‌ای گرفت و حالا دارد به خاطر آن رنج می‌کشد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان