[اسم]

teammate

/ˈtiːmmeɪt/
قابل شمارش

1 هم‌تیمی

معادل ها در دیکشنری فارسی: یار
  • 1.All her teammates came to visit her in hospital.
    1. همه هم‌تیمی‌هایش برای ملاقاتش به بیمارستان آمدند.
  • 2.He felt he had let his teammates down.
    2. او حس کرد که هم‌تیمی‌هایش را ناامید کرده.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان