[صفت]

unaccustomed

/ˌʌnəˈkʌstəmd/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more unaccustomed] [حالت عالی: most unaccustomed]

1 عادت‌نکرده ناآشنا

formal
مترادف و متضاد inexperienced in unfamiliar with accustomed habitual
  • 1.Coming from Alaska, Claude was unaccustomed to Florida's heat.
    1. "کلود" که اهل آلاسکا بود، به هوای گرم فلوریدا عادت نداشت [عادت نکرده بود.]
  • 2.The king was unaccustomed to having people disobey him.
    2. پادشاه عادت نداشت که مردمش از او نافرمانی کنند.
  • 3.Unaccustomed as he was to exercise, Vic quickly became tired.
    3. چون به ورزش کردن عادت نداشت، "ویک" خیلی سریع خسته شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان