خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . کولهپشتی
2 . کولهپشتیگردی کردن
[اسم]
backpack
/ˈbæk.pæk/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری
1
کولهپشتی
معادل ها در دیکشنری فارسی:
کولهپشتی
مترادف و متضاد
rucksack
1.I couldn't fit anything else in my backpack.
1. دیگر نمی توانستم چیزی در کولهپشتی خود جا کنم.
[فعل]
to backpack
/ˈbæk.pæk/
فعل ناگذر
[گذشته: backpacked]
[گذشته: backpacked]
[گذشته کامل: backpacked]
صرف فعل
2
کولهپشتیگردی کردن
تنها با یک کولهپشتی به مسافرت رفتن
1.I backpacked through Europe last year.
1. من پارسال در (سراسر) اروپا کولهپشتیگردی کردم.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
backmost
backlot
backlog
backlit
backlighting
backpack journalism
backpacker
backpacking
backpacking tent
backpedal
کلمات نزدیک
backmost
backmarker
backlot
backlog
backline
backpacker
backpacking
backpedal
backroom
backside
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان