1 . تأسیس کردن 2 . برقرار کردن 3 . جا انداختن (خود به‌عنوان فردی مهم) 4 . ثابت کردن 5 . مشخص کردن
[فعل]

to establish

/ɪˈstæblɪʃ/
فعل گذرا
[گذشته: established] [گذشته: established] [گذشته کامل: established]
مشاهده در دیکشنری تصویری
to establish something
چیزی تأسیس کردن
  • The company was established in 1822.
    (این) شرکت در سال 1822 تأسیس شد.

2 برقرار کردن مقرر داشتن، وضع کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: برقرار کردن مقرر کردن
to establish something
چیزی را برقرار کردن
  • The two countries have only recently established diplomatic relations.
    دو کشور تنها در سال‌های اخیر با یکدیگر روابط دیپلماتیک برقرار کرده‌اند.

3 جا انداختن (خود به‌عنوان فردی مهم) شناساندن

to establish somebody/something as something
کسی/چیزی را به‌عنوان چیزی جا انداختن
  • He quickly established himself as a talented actor.
    او به‌سرعت خود را به‌عنوان هنرپیشه‌ای بااستعداد جا انداخت.

4 ثابت کردن

to establish something
چیزی را ثابت کردن
  • Researchers try to establish the facts.
    محققان سعی دارند آن اطلاعات را ثابت کنند.

5 مشخص کردن معلوم کردن، معین کردن

to establish something
چیزی را مشخص کردن
  • Police are still trying to establish the cause of the accident.
    پلیس هنوز دارد تلاش می‌کند دلیل حادثه را مشخص کند.
to establish that…
مشخص کردن اینکه...
  • They have established that his injuries were caused by a fall.
    آنها مشخص کردند که جراحت‌های او به‌خاطر سقوط بود.
to establish where/what...
مشخص کردن اینکه کجا/چه...
  • We need to establish where she was at the time of the shooting.
    ما باید مشخص کنیم او در زمان تیراندازی کجا بود.
it is established that…
معلوم شدن اینکه...
  • It is established that the horse was drugged.
    معلوم شد که به اسب دارو داده شده بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان