1 . تأیید کردن 2 . (به‌طور کامل) به عضویت پذیرفتن (مسیحیت یا یهودیت)
[فعل]

to confirm

/kənˈfɜrm/
فعل گذرا
[گذشته: confirmed] [گذشته: confirmed] [گذشته کامل: confirmed]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 تأیید کردن تصدیق کردن، تثبیت کردن، اثبات کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: تایید کردن تصدیق کردن
مترادف و متضاد affirm corroborate ratify validate verify contradict deny repudiate revoke
to confirm something
چیزی را تأیید کردن [صدیق کردن]
  • 1. His guilty expression confirmed my suspicions.
    1. حالت گناه‌کار چهره او، شک‌های من را تأیید کرد.
  • 2. New evidence has confirmed the first witness’s story.
    2. مدرک جدید داستان شاهد اول را تصدیق کرده‌است.
  • 3. She said she could not confirm or deny the allegations.
    3. او گفت که نمی‌تواند اتهامات را تأیید یا انکار کند.
  • 4. The authorities refused to confirm any details.
    4. مقامات از تأییدکردن هرگونه جزئیاتی امتناع کردند.
  • 5. This just confirms my worst fears.
    5. این فقط بدترین ترس‌هایم را تثبیت می‌کند.
  • 6. To confirm my diagnosis I need to do some tests.
    6. برای تأیید تشخیصم، باید چند آزمایش انجام دهم.
  • 7. We have yet to confirm the identities of the victims.
    7. ما هنوز باید هویت قربانیان را تأیید کنیم.
  • 8. Years of research confirmed the theory that smoking is harmful.
    8. سال‌ها تحقیقات، نظریه مضر بودن سیگارکشیدن را تأیید کرد.
to confirm that...
تأیید کردن که ...
  • 1. A probe of the criminal's background confirmed that he had been in jail numerous times.
    1. کاوشی در تاریخچه زندگی آن مجرم تأیید کرد که او دفعات زیادی به زندان افتاده بود.
  • 2. The director confirmed that the meeting would be on the tenth.
    2. مدیر تأیید کرد که جلسه در تاریخ دهم خواهد بود.
  • 3. The way Victor talked back to his mother confirmed that he was defiant.
    3. طوری که "ویکتور" جواب مادرش را می‌داد، تأیید کرد که او سرکش است.
it is confirmed that…
تأیید [تصدیق] شده‌است که ...
  • It has been confirmed that the meeting will take place next week.
    تأیید شده‌است که جلسه هفته بعد برگزار خواهد شد.
to confirm somebody in one's belief/opinion/view etc
باور/نظر/دیدگاه کسی را تثبیت [اثبات] کردن
  • The expression on his face confirmed me in my suspicions.
    حالت چهره‌اش سوءظن‌هایم را اثبات کرد.
to confirm somebody as something
کسی را به‌عنوان چیزی تأیید کردن
  • He was confirmed as captain for the rest of the season.
    او به‌عنوان کاپیتان برای باقی فصل تأیید شد.

2 (به‌طور کامل) به عضویت پذیرفتن (مسیحیت یا یهودیت)

to be confirmed
به‌طور کامل به عضویت پذیرفته شدن [کاملاً عضو شدن]
  • She was baptized when she was a month old and confirmed when she was thirteen.
    او وقتی که یک ماه داشت، غسل تعمید داده شد و وقتی که سیزده سال داشت، به‌طور کامل عضو شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان