1 . نیروی انتظامی 2 . زور 3 . نیرو 4 . مجبور کردن 5 . به‌زور (کاری را) انجام دادن
[اسم]

force

/fɔːrs/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 نیروی انتظامی نیروی نظامی

to join the force
به نیروی انتظامی پیوستن
  • He joined the force twenty years ago.
    او بیست سال پیش به نیروی انتظامی پیوست.

2 زور قدرت، توان

معادل ها در دیکشنری فارسی: زور عنف قوت قهر
by force
به‌زور
  • The army seized power by force.
    ارتش قدرت را به‌زور به دست گرفت.
to use force
از زور استفاده کردن
  • Teachers aren't allowed to use force in controlling their pupils.
    معلمان اجازه ندارند برای کنترل دانش‌آموزانشان از زور استفاده کنند.
the force of something
قدرت/شدت چیزی
  • 1. He was killed by the force of the explosion.
    1. او توسط قدرت [شدت] آن انفجار کشته شد.
  • 2. The force of the wind
    2. قدرت باد

3 نیرو نیرو (فیزیک)

معادل ها در دیکشنری فارسی: نیرو
the force of gravity
نیروی جاذبه
the security forces
نیروهای امنیتی
the work force
نیروی کار
[فعل]

to force

/fɔːrs/
فعل گذرا
[گذشته: forced] [گذشته: forced] [گذشته کامل: forced]

4 مجبور کردن به‌زور وادار کردن

to force somebody
کسی را مجبور کردن
  • He didn't force me—I wanted to go.
    او من را مجبور نکرد؛ خودم خواستم بروم.
to force somebody into doing something
کسی را مجبور به انجام کاری کردن
  • The President was forced into resigning.
    رئیس‌جمهور مجبور به استعفا شد.
to force somebody to do something
کسی را مجبور به انجام کاری کردن
  • 1. The President was forced to resign.
    1. رئیس‌جمهور مجبور به استعفا شد.
  • 2. You can't force her to make a decision.
    2. نمی‌توانید او را مجبور به تصمیم‌گیری کنید.
to force somebody into something
کسی را وادار به چیزی کردن
  • Ill health forced him into early retirement.
    وضع سلامت بد او را وادار به بازنشستگی زودتر از موعد کرد.

5 به‌زور (کاری را) انجام دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: وادار کردن
to force something
به‌زور کاری کردن
  • 1. Sabine forced a smile.
    1. "سابین" به‌زور لبخند زد.
  • 2. They forced a confession out of the kids.
    2. از آن بچه‌ها به‌زور اعتراف گرفتند.
to force something open
به زور چیزی را باز کردن
  • 1. The thief forced the window open.
    1. آن دزد، به‌زور پنجره را باز کرد.
  • 2. thieves tried to force open the cash register.
    2. سارقان سعی کردند آن صندوق پول را به‌زور باز کنند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان