1 . بازی کردن 2 . نواختن 3 . گذاشتن (موسیقی و فیلم) 4 . نقش بازی کردن 5 . بازی دادن 6 . نمایش 7 . بازی (کودکان، ورزش و ...)
[فعل]

to play

/pleɪ/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: played] [گذشته: played] [گذشته کامل: played]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 بازی کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بازی کردن
مترادف و متضاد amuse oneself have fun occupy oneself
  • 1.You'll have to play inside today.
    1. امروز باید در داخل (خانه) بازی کنی.
to play with somebody/something
با کسی/چیزی بازی کردن
  • 1. I haven't got anybody to play with!
    1. من هیچ‌کسی را ندارم که با او بازی کنم!
  • 2. She likes playing with her dolls.
    2. او بازی کردن با عروسک‌هایش را دوست دارد.
to play something
چیزی بازی کردن
  • 1. Lets play poker.
    1. بیا پوکر بازی کنیم.
  • 2. You play tennis, don't you Sam?
    2. تو تنیس بازی می‌کنی، درست است "سم"؟
to play somebody
با کسی بازی کردن/بازی داشتن [ورزش]
  • The Patriots are playing the Steelers tomorrow.
    "پتریاتس" فردا با "استیلرز" بازی دارد.
to play somebody at something
با کسی (یک ورزش خاص) بازی کردن
  • Have you played her at squash yet?
    آیا تا به حال با او اسکواش بازی کرده‌ای؟
to play for somebody
برای (تیم ورزشی) بازی کردن
  • He plays for Cleveland.
    او برای تیم "کلیولند" بازی می‌کند.
to play against somebody
در مقابل (تیم ورزشی خاصی) بازی کردن
  • The Patriots are playing against the Steelers on Saturday.
    روز شنبه "پتریاتس" در مقابل "استیلرز" بازی می‌کند.
to play football/chess/cards...
فوتبال/شطرنج/ورق و...بازی کردن
  • We're going to play football after school.
    می‌خواهیم بعد از مدرسه فوتبال بازی کنیم.
کاربرد فعل play به معنای بازی کردن
فعل play در مفهوم "بازی کردن" به طور کلی اشاره به انجام عملی برای تفریح، سرگرمی و لذت دارد که این عمل می‌تواند یک فعالیت ورزشی، یک بازی فکری و ... باشد. مثال:
"?You play tennis, don't you Sam" (تو تنیس بازی می‌کنی "سم"، درسته؟)
".Lets play poker" (بیا پوکر بازی کنیم.)
- این فعل در این مفهوم به خصوص در رابطه با بچه‌ها کاربرد دارد. مثال:
".She likes playing with her dolls" (او بازی کردن با عروسک‌هایش را دوست دارد.)

2 نواختن نوازیدن، زدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: زدن ساز زدن نواختن
مترادف و متضاد perform
to play the piano/violin/flute ...
پیانو/ویولن/فلوت و ... نواختن
  • He plays the violin.
    او ویولن می‌نوازد.
to play something (on something)
با سازی چیزی نواختن
  • He played a tune on his harmonica.
    او با سازدهنی خود آهنگی نواخت.
to play something to somebody
چیزی برای کسی نواختن
  • Play that new piece to us.
    آن قطعه جدید را برای ما بنواز.
to play somebody something
برای کسی چیزی نواختن
  • Play us that new piece.
    آن قطعه جدید را برای ما بنواز.
کاربرد فعل play به معنای نواختن یا نوازیدن
فعل play در مفهوم "نواختن" اشاره دارد به نوازیدن یک آلت موسیقی توسط یک نوازنده. مثال:
".He plays the piano" (او پیانو می‌زند.)

3 گذاشتن (موسیقی و فیلم) پخش کردن، پخش شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: پخش کردن
  • 1.Could you play that last track again?
    1. می‌توانی دوباره آهنگ آخری را بگذاری؟
  • 2.My favorite song was playing on the radio.
    2. ترانه مورد علاقه‌ام داشت از رادیو پخش می‌شد.
to play something (for somebody)
چیزی پخش کردن (برای کسی)
  • Play their new CD for me, please.
    لطفا سی‌دی جدید آن‌ها برای من پخش کن.
to play (somebody something)
(برای کسی) چیزی پخش کردن
  • Play me their new CD, please.
    لطفا سی‌دی جدیدشان را برایم پخش کن.
کاربرد فعل play به معنای گذاشتن (آهنگ، موسیقی)
فعل play در مفهوم "گذاشتن" اشاره دارد به استفاده از یک دستگاه پخش‌کننده برای پخش کردن موسیقی که از قبل بر روی سی‌دی ضبط شده است. مثال:
"?Could you play that last track again" (می‌توانی دوباره آهنگ آخری را بگذاری؟)

4 نقش بازی کردن نقش ایفا کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بازی کردن
مترادف و متضاد act perform portray
to play the role of somebody
نقش کسی را بازی کردن
  • Daniel Craig played the role of James Bond.
    "دنیل کریگ" نقش "جیمز باند" را بازی کرد.
to play a part/role (in something)
نقش مهمی (در چیزی) ایفا کردن
  • The media played an important part in the last election.
    رسانه نقش مهمی در انتخابات اخیر ایفا کرد.
کاربرد فعل play به مفهوم نقش بازی کردن
فعل play در مفهوم "نقش بازی کردن" اشاره دارد به فردی که در یک فیلم یا نمایش در نقش یکی از شخصیت‌های داستان بازی می‌کند. مثال:
"".Daniel Craig played the role of James Bond" ("دنیل کریگ" نقش "جیمز باند" را بازی کرد.)
نکته: البته این فعل به "معنای نقش بازی کردن" می‌تواند به معنای کسی را فریب دادن نیز باشد. یعنی برای فریب دادن کسی به نحوی بخصوص رفتار کردن؛ رفتاری که با شخصیت اصلی آن فرد فرق داشته باشد.

5 بازی دادن بازی گرفتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بازی دادن
to play somebody (+ adv./prep.)
از کسی (در جایی) بازی گرفتن
  • I think we should play Matt at center.
    فکر می‌کنم باید از "مت" در مرکز بازی بگیریم.
to play something
چیزی را بازی دادن
  • She played her bishop.
    او فیلش را بازی [حرکت] داد.
[اسم]

play

/pleɪ/
قابل شمارش

6 نمایش

معادل ها در دیکشنری فارسی: پیس تئاتر نمایشنامه نمایش
مترادف و متضاد display show
to see a play
نمایش دیدن
  • We saw a play on Broadway.
    ما یک نمایش در "برادوی" دیدیم.
a play by
نمایشی از ...
  • Hamlet is a play by Shakespeare.
    "هملت" نمایشی از شکسپیر است.
to put on a play
نمایش اجرا کردن
  • One summer the children put on a play.
    یک تابستان بچه‌ها یک نمایش اجرا کردند.
کاربرد اسم play به معنای نمایش
اسم play در مفهوم "نمایش" به عمل اجرای یک داستان توسط بازیگران در تئاتر، رادیو و تلویزیون گفته می‌شود. مثال:
".We saw a play on Broadway" (ما یک نمایش در "برادوی" دیدیم.)

7 بازی (کودکان، ورزش و ...)

معادل ها در دیکشنری فارسی: بازی
مترادف و متضاد amusement entertainment recreation work
  • 1.It was a defensive play.
    1. آن یک بازی [حرکت] دفاعی بود.
  • 2.The spectators were asked to be quiet during play.
    2. از تماشاگران خواسته شده بود که هنگام بازی ساکت باشند.
  • 3.We should consider the importance of learning through play.
    3. ما باید اهمیت یادگیری از طریق بازی را در نظر بگیریم.
at play
مشغول بازی
  • I heard the happy sounds of children at play.
    صدای شاد بچه‌های مشغول بازی را شنیدم.
کاربرد اسم play به معنای بازی
اسم play در مفهوم "بازی" به فعالیت‌هایی گفته می‌شود که برای تفریح، سرگرمی و لذت انجام می‌شوند، به‌خصوص توسط کودکان.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان