[فعل]

to alienate

/ˈeɪljəˌneɪt/
فعل گذرا
[گذشته: alienated] [گذشته: alienated] [گذشته کامل: alienated]

1 حس بیگانگی داشتن بیگانه کردن، حس عدم تعلق داشتن

مترادف و متضاد estrange
  • 1.She felt alienated from the other students in her class.
    1. او نسبت به دیگر دانش آموزان در کلاسش حس بیگانگی داشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان