[اسم]

alienation

/ˌeɪliəˈneɪʃn/
غیرقابل شمارش

1 بیگانگی ناهمبستگی، بیگانه کردن، جدایی

  • 1.Many immigrants suffer from a sense of alienation.
    1. بسیاری از مهاجرین از حس بیگانگی رنج می‌برند.
  • 2.The new policy resulted in the alienation of many voters.
    2. سیاست جدید منجر به جدایی بسیاری از رای‌دهندگان شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان