[فعل]

to attract

/əˈtrækt/
فعل گذرا
[گذشته: attracted] [گذشته: attracted] [گذشته کامل: attracted]

1 جذب کردن توجه جلب کردن، علاقه‌مند کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: جذب کردن
مترادف و متضاد draw entice pull tempt repel
to attract something/somebody
چیزی/کسی را جذب کردن
  • The magnet attracted the iron particles.
    آهنربا تکه‌های آهن را به خود جذب کرد.
to attract somebody to something
کسی را به چیزی علاقه‌مند کردن
  • What attracted me most to the job was the chance to travel.
    آنچه بیشتر از همه من را به شغلم علاقه‌مند کرد، فرصت مسافرت بود.
to attract somebody's attention/interest ...
توجه/علاقه کسی را جلب کردن
  • A glimpse into the colorful room attracted the children's attention.
    نگاهی اجمالی به اتاق رنگارنگ توجه بچه‌ها را خود جلب کرد.
to attract somebody to somebody/something
کسی را به کسی/چیزی جذب کردن
  • What first attracted me to her was her sense of humor.
    آنچه اول از همه من را به او جذب کرد، حس شوخ‌طبعی او بود.
to be attracted to somebody/something
به کسی/چیزی علاقه داشتن
  • He was attracted to me.
    او به من علاقه داشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان