[اسم]

attorney

/əˈtɜːrni/
قابل شمارش

1 وکیل

معادل ها در دیکشنری فارسی: وکیل
مترادف و متضاد lawyer
  • 1.She was made her father's attorney when he became ill.
    1. وقتی پدرش بیمار شد او وکیل پدرش شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان