[قید]

badly

/ˈbæd.li/
غیرقابل مقایسه

1 بد

مترادف و متضاد awfully poorly terribly well
to play/do badly
بد بازی کردن/کاری را انجام دادن
  • 1. He did badly on his exams.
    1. او امتحاناتش را بد گذراند.
  • 2. They played very badly in the first half.
    2. آنها نیمه اول بد بازی کردند.
badly organized/behaved/dressed...
بد برنامه‌ریزی‌شده/رفتار/لباس و...
  • 1. The event was badly organized.
    1. مراسم، بد برنامه‌ریزی شده بود.
  • 2. Their children are extremely badly behaved.
    2. بچه‌های آنها بسیار بدرفتار بودند.

2 به‌شدت خیلی زیاد

مترادف و متضاد greatly seriously severely slightly
  • 1. He needs the money very badly.
    1 . او به‌شدت به پول نیاز دارد.
badly hurt/injured/wounded
به‌شدت آسیب‌دیده/زخمی‌شده/مجروح
  • Fortunately no one was badly hurt.
    خوشبختانه، هیچکس به‌شدت آسیب ندید.
to want something badly
چیزی را به‌شدت خواستن
  • Caroline wanted the job badly.
    "کارولین" به‌شدت آن شغل را می‌خواست.
to miss somebody badly
به‌شدت برای کسی دلتنگ شدن
  • Lucy was missing Gary badly.
    "لوسی" به‌شدت دلش برای "گری" تنگ شده بود.
to be badly in need of something
به‌شدت نیازمند چیزی بودن
  • They are badly in need of help.
    آنها به‌شدت نیازمند کمک هستند.

3 به‌طور بد

  • 1. I thought he was treated very badly.
    1 . به نظرم با او به‌طور بسیار بدی رفتار شده بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان