[اسم]

bomb

/bɑm/
قابل شمارش

1 بمب

معادل ها در دیکشنری فارسی: بمب
مترادف و متضاد explosive incendiary
a nuclear bomb
بمب هسته‌ای

2 ناکامی بزرگ (نمایش و فیلم) شکست مفتضحانه

informal
مترادف و متضاد turkey smash hit
  • 1.That movie was a real bomb.
    1. آن فیلم ناکامی بزرگ بود.

3 پرتاب بلند رو به جلو

[فعل]

to bomb

/bɑm/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: bombed] [گذشته: bombed] [گذشته کامل: bombed]

4 بمباران کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بمباران کردن
مترادف و متضاد attack blow up bombard drop bombs on
  • 1.This building was bombed a few years ago.
    1. چند سال پیش این ساختمان بمباران شد.

5 شکست خوردن موفقیت کسب نکردن، موفق نشدن

informal
  • 1.I really bombed on my test.
    1. در امتحانم موفقیت کسب نکردم [امتحانم را خیلی بد دادم].
  • 2.The movie really bombed.
    2. آن فیلم واقعاً شکست خورد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان