[اسم]

butt

/bʌt/
قابل شمارش

1 ماتحت باسن

معادل ها در دیکشنری فارسی: ماتحت کون
مترادف و متضاد buttocks
  • 1.I was being paid to sit on my butt and watch television.
    1. من حقوق می‌گرفتم که روی ماتحتم بنشینم و تلویزیون تماشا کنم [برای نشستن و تلویزیون تماشا کردن به من حقوق می دادند].

2 ته (هر چیز)

مترادف و متضاد stub
a cigarette butt
ته سیگار
[فعل]

to butt

/bʌt/
فعل گذرا
[گذشته: butted] [گذشته: butted] [گذشته کامل: butted]

3 شاخ زدن سر زدن، با سر به جایی کوبیدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: شاخ زدن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان