[فعل]

to compete

/kəmˈpit/
فعل ناگذر
[گذشته: competed] [گذشته: competed] [گذشته کامل: competed]

1 رقابت کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: رقابت کردن مسابقه دادن
مترادف و متضاد battle contend strive against take part
  • 1.The former champion was challenged to compete for the tennis title.
    1. قهرمان سابق برای رقابت در کسب عنوان قهرمانی تنیس به چالش کشیده شد.
  • 2.We can't compete with them on price.
    2. ما نمی‌توانیم بر سر قیمت با آنها رقابت کنیم.
  • 3.Young children will usually compete for their mother's attention.
    3. بچه‌های کوچک معمولا برای جلب توجه مادر با هم رقابت می‌کنند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان