[اسم]

distress

/dɪˈstrɛs/
غیرقابل شمارش

1 اندوه اضطراب

معادل ها در دیکشنری فارسی: حرج مضیقه
مترادف و متضاد agony anguish despair pain comfort happiness
  • 1.Long, unscheduled delays at the station cause distress to commuters.
    1. تاخیرهای طولانی و بی‌برنامه در ایستگاه باعث اضطراب مسافران شده بود.
  • 2.The family was in great distress over the accident that maimed Kenny.
    2. خانواده به خاطر تصادفی که باعث نقص عضو "کنی" شده بود در اندوه بزرگی بودند.

2 (در معرض) خطر وضعیت اضطراری

مترادف و متضاد danger hardship peril trouble safety
in distress
در معرض خطر
  • a ship in distress
    کشتی‌ای در معرض خطر

3 تنگدستی دشواری، گرفتاری، مضیقه

معادل ها در دیکشنری فارسی: اضطرار
مترادف و متضاد hardship
[فعل]

to distress

/dɪˈstrɛs/
فعل گذرا
[گذشته: distressed] [گذشته: distressed] [گذشته کامل: distressed]

4 آزردن رنج دادن، ناراحت کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: ناراحت کردن
مترادف و متضاد bother cause anguish to upset worry calm please soothe
  • 1.It distressed her to see her mother crying.
    1. دیدن گریه کردنِ مادرش، او را آزرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان