[اسم]

fork

/fɔːrk/
قابل شمارش

1 چنگال

معادل ها در دیکشنری فارسی: چنگال
  • 1.Mash the mixture with a fork.
    1. مخلوط را با چنگال له کن.
a knife and fork
کارد و چنگال
  • He used to eat with a knife and fork.
    او قبلا با کارد و چنگال غذا می‌خورد.

2 چنگک باغبانی چهارشاخ

مترادف و متضاد Pitchfork
  • 1.Break up soil using a garden fork.
    1. با استفاده از چنگک باغبانی خاک را زیر و رو کنید.
  • 2.He used a jagged fork for his garden.
    2. او برای باغچه‌اش از یک چنگک باغبانی دندانه دار استفاده کرد.

3 دوراهی

معادل ها در دیکشنری فارسی: دوراهی
  • 1.Turn right at the next fork.
    1. سر دوراهی بعدی به راست بپیچ.
  • 2.When you get to the fork in the road, go left.
    2. وقتی که در این جاده به دوراهی رسیدی [وقتی که به دوراهی این جاده رسیدی]، به سمت چپ برو.

4 دوشاخ (دوچرخه)

معادل ها در دیکشنری فارسی: دوشاخه
توضیح درباره واژه دوشاخ
دوشاخ قطعه‌ای از دوچرخه است که چرخ جلو را به بدنه متصل می‌کند.
[فعل]

to fork

/fɔːrk/
فعل ناگذر
[گذشته: forked] [گذشته: forked] [گذشته کامل: forked]

5 (سر دوراهی) به چپ یا راست پیچیدن

  • 1.Fork right after the bridge.
    1. بعد از پل به راست بپیچید.
  • 2.we forked north-west for that village.
    2. ما برای (رسیدن) به آن روستا به سمت شمال غربی پیچیدیم.

6 دو شاخه شدن منشعب شدن (به دو شاخه، مسیر و...)

معادل ها در دیکشنری فارسی: منشعب شدن
  • 1.The path forks at the bottom of the hill.
    1. مسیر در پایین تپه به دو راه منشعب می‌شود.
  • 2.The road forks right after the bridge.
    2. جاده دقیقا بعد از پل به دو راه منشعب می‌شود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان