[صفت]

frequent

/ˈfrikwənt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more frequent] [حالت عالی: most frequent]

1 مکرر

معادل ها در دیکشنری فارسی: مکرر
مترادف و متضاد recurrent recurring repeated few infrequent rare
  • 1.Dr. Bonner gave me some pills for my frequent headaches.
    1. دکتر "بونر" برای سردردهای مکرر من بهم چند قرص داد.
  • 2.On frequent occasions Sam fell asleep in class.
    2. در موقعیت های مکرر "سم" در کلاس خوابش می برد.
  • 3.We made frequent visits to the hospital to see our grandfather.
    3. ما برای ملاقات پدربزرگم رفت و آمدهای مکرری به بیمارستان داشتیم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان