[فعل]

to function

/ˈfʌŋkʃən/
فعل ناگذر
[گذشته: functioned] [گذشته: functioned] [گذشته کامل: functioned]

1 کار کردن عملکرد داشتن، عمل کردن، کار مفید انجام دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: کار کردن
مترادف و متضاد operate perform serve work malfunction
  • 1.I'm so tired today, I can barely function.
    1. من امروز خیلی خسته‌ام، به‌سختی می‌توانم کار مفید انجام دهم.
  • 2.You'll soon learn how the office functions.
    2. به‌زودی خواهید فهمید که شرکت چطور کار می‌کند.
to function normally/correctly/properly, etc.
عملکرد عادی/صحیح/مناسب و ... داشتن [به‌طور عادی/صحیح/مناسب و ... کار کردن]
  • 1. I can't function properly without a coffee.
    1. من بدون قهوه نمی‌توانم عملکرد مناسب داشته باشم.
  • 2. The television was functioning normally until yesterday.
    2. تلویزیون تا دیروز عملکرد عادی داشت.
to cease to function
از کار افتادن [عملکرد چیزی متوقف شدن]
  • Her legs have now ceased to function.
    پاهایش حالا دیگر از کار افتاده‌اند.
[اسم]

function

/ˈfʌŋkʃən/
قابل شمارش

2 وظیفه کارکرد، عملکرد

معادل ها در دیکشنری فارسی: وظیفه عملکرد کاربری کارکرد
مترادف و متضاد duty purpose role task
  • 1.What is your function in the department?
    1. وظیفه [عملکرد] شما در این بخش چیست؟
to fulfill/perform/serve a function
وظیفه [عملکرد] (به‌خصوصی) داشتن
  • 1. In your new job you will perform a variety of functions.
    1. در کار جدیدتان، تنوعی از وظایف خواهید داشت.
  • 2. The church fulfills a valuable social function.
    2. کلیسا عملکرد اجتماعی باارزشی دارد.
  • 3. The club serves a useful function as a meeting place.
    3. این کلوب به‌عنوان مکان ملاقات، عملکرد مفیدی دارد.
the function of somebody/something
وظیفه [کارکرد] کسی/چیزی
  • 1. It is the function of the director to organize and lead the department.
    1. وظیفه مدیر است که این بخش را ساماندهی و رهبری کند.
  • 2. The function of the heart is to pump blood through the body.
    2. وظیفه قلب، پمپاژ کردن خود در سراسر بدن است.
bodily functions
عملکردهای بدنی
  • The nervous system regulates our bodily functions.
    سیستم عصبی عملکردهای بدنی‌مان را تنظیم می‌کند.

3 مراسم (رسمی یا اجتماعی) جشن، ضیافت

مترادف و متضاد gala official ceremony party social event
  • 1.This room may be hired for weddings and other functions.
    1. این اتاق می‌تواند برای عروسی‌ها و سایر مراسم اجاره شود.
a charity function
مراسم خیریه
  • The couple attended a charity function in aid of cancer research.
    آن زوج در مراسمی خیریه برای کمک به تحقیقات (مرتبط با) سرطان حضور پیدا کردند.

4 تابع (ریاضی)

معادل ها در دیکشنری فارسی: تابع
function (of something)
تابع (چیزی)
  • 1. The degree of drought is largely a function of temperature and drainage.
    1. میزان خشک‌سالی تا حد زیادی تابع دما و زهکشی است.
  • 2. the function (bx + c)
    2. تابع (bx + c)

5 پیامد تابع، نتیجه

مترادف و متضاد consequence outcome result
function of something
تابع [پیامد] چیزی
  • 1. Class shame is a function of social power.
    1. شرم طبقاتی، پیامد قدرت اجتماعی است.
  • 2. Salary is a function of age and experience.
    2. حقوق، تابع سن و تجربه است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان