[اسم]

grandmother

/ˈɡrænmʌðər/
قابل شمارش

1 مادربزرگ

معادل ها در دیکشنری فارسی: بی‌بی جده مادربزرگ
مترادف و متضاد grandma granny
  • 1.My grandmother lives in Argentina.
    1. مادربزرگم در آرژانتین زندگی می‌کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان