[اسم]

grandpa

/ˈgrændˌpɑ/
قابل شمارش

1 بابابزرگ

معادل ها در دیکشنری فارسی: بابابزرگ پدربزرگ
informal
مترادف و متضاد granddad grandfather
  • 1.I usually see my grandpa twice a week.
    1. من معمولا دو بار در هفته بابابزرگم را می بینم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان