[صفت]

hasty

/ˈheɪsti/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: hastier] [حالت عالی: hastiest]

1 شتابزده عجول، عجولانه

معادل ها در دیکشنری فارسی: دستپاچه شتابان شتابزده عجولانه
disapproving
مترادف و متضاد fast hurried quick slow
  • 1.Don’t be too hasty. This is a very important decision.
    1. خیلی عجول نباش. این تصمیم بسیار مهمی است.
  • 2.Rather than make a hasty decision, Mr. Torres rejected the offer.
    2. آقای "تورس" به جای گرفتن تصمیمی عجولانه، آن پیشنهاد را رد کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان