[اسم]

kid

/kɪd/
قابل شمارش

1 بچه

معادل ها در دیکشنری فارسی: بچه نونهال کودک
informal
مترادف و متضاد child young person youngster adult
  • 1.He took the kids to the park while I was working.
    1. وقتی که من داشتم کار می‌کردم، او بچه‌ها را به پارک برد.
kid sister/brother
برادر/خواهر کوچک

2 بزغاله

معادل ها در دیکشنری فارسی: بزغاله

3 چرم بزغاله

[فعل]

to kid

/kɪd/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: kidded] [گذشته: kidded] [گذشته کامل: kidded]

4 شوخی کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: شوخی کردن
مترادف و متضاد jest joke
to kid somebody
با کسی شوخی کردن
  • You're just kidding me, aren't you?
    داری فقط با من شوخی می‌کنی، مگه نه؟
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان