[اسم]

manager

/ˈmæn.ɪdʒ.ər/
قابل شمارش

1 مدیر

معادل ها در دیکشنری فارسی: مدیر گرداننده
  • 1.May I speak to the manager?
    1. ممکن است با مدیر صحبت کنم؟
  • 2.She's the manager of the local sports team.
    2. او مدیر تیم ورزش محلی است.
a bank/hotel/sales/marketing/project manager
مدیر بانک/هتل/فروش/بازاریابی/پروژه و...
  • She’s now marketing manager for the southeast area.
    او اکنون مدیر بازاریابی برای منطقه جنوب شرقی است.

2 سرمربی (فوتبال)

معادل ها در دیکشنری فارسی: سرمربی
مترادف و متضاد head couch
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان