[فعل]

to murder

/ˈmɜːrdər/
فعل گذرا
[گذشته: murdered] [گذشته: murdered] [گذشته کامل: murdered]

1 به قتل رساندن آدم کشتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: به قتل رساندن کشتن
مترادف و متضاد assassinate kill liquidate put to death
to murder somebody
کسی را به قتل رساندن
  • He denies murdering his wife's lover.
    او به قتل رساندن معشوقه زنش را تکذیب کرد.
[اسم]

murder

/ˈmɜːrdər/
قابل شمارش

2 قتل (عمد)

معادل ها در دیکشنری فارسی: آدم‌کشی قتل قتل عمد کشتار
مترادف و متضاد assassination homicide killing liquidation manslaughter
to commit (a) murder
مرتکب قتل شدن
  • Whoever had committed these murders had planned them carefully.
    هر کس که این قتل‌ها را مرتکب شده بود همه را با دقت برنامه‌ریزی کرده بود.
to accuse somebody of murder
کسی را متهم به قتل کردن
  • Dillon was accused of both murders.
    "دیلن" متهم به هر دو قتل شد.
to charge somebody with murder
کسی را به قتل متهم کردن
  • Is there enough evidence to charge him with murder?
    آیا مدرک کافی برای متهم کردن او به قتل وجود دارد؟
a brutal/horrific murder
قتل وحشیانه/وحشتناک
  • He is wanted for the brutal murder of a young girl.
    او به خاطر قتل وحشیانه یک دختر جوان تحت تعقیب است.
murder weapon/mystery
سلاح/معمای قتل
  • 1. The play is a murder mystery.
    1. نمایشنامه راجع به معمای قتل بود.
  • 2. What was the murder weapon?
    2. سلاح قتل [سلاح قتاله] چه بود؟
to be guilty of murder
متهم به قتل بودن
  • He was found guilty of murder.
    او متهم به قتل بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان