[اسم]

object

/ˈɑb.dʒɪkt/
قابل شمارش

1 شی

معادل ها در دیکشنری فارسی: جرم چیز شی عین
مترادف و متضاد article item thing
everyday objects
اشیای مورد استفاده در زندگی روزمره/دم دستی
  • everyday objects such as cups and saucers
    اشیای مورد استفاده در زندگی روزمره مانند فنجان و نعلبکی
a metal/glass/plastic ... object
یک شی فلزی/شیشه‌ای/پلاستیکی و...
  • There was a small metal object in the corner of the room.
    یک شی فلزی کوچک گوشه اتاق بود.

2 مفعول (دستور زبان)

معادل ها در دیکشنری فارسی: مفعول
  • 1.Your sentence lacks a proper object.
    1. جمله شما فاقد یک مفعول مناسب است.
Object pronouns
ضمایر مفعولی

3 هدف قصد

معادل ها در دیکشنری فارسی: مقصود کام
object of something
هدف چیزی
  • The object of this game is to score more points than the opposing team.
    هدف این بازی این است که امتیاز بیشتری از تیم حریف کسب کنید.
[فعل]

to object

/ˈɑb.dʒɪkt/
فعل ناگذر
[گذشته: objected] [گذشته: objected] [گذشته کامل: objected]

4 مخالفت کردن اعتراض کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اعتراض کردن مخالفت کردن مخالف بودن
  • 1.No-one objected when the boss said it was time to go home.
    1. هیچکس اعتراض نکرد، وقتی که رییس گفت وقت رفتن به خانه است.
  • 2.Would anyone object if we started the meeting now?
    2. آیا کسی مخالفت می‌کند اگر ما جلسه را الان آغاز کنیم؟
to object to somebody/something
به کسی/چیزی اعتراض کردن
  • Many local people object to the building of the new airport.
    بسیاری از افراد محلی به ساخت فرودگاه جدید اعتراض کردند.
to object to doing something/to somebody doing something
به انجام چیزی/کاری توسط کسی اعتراض داشتن
  • I really object to being charged for parking.
    من واقعا به جریمه شدن برای پارک کردن اعتراض دارم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان