[فعل]

to observe

/əbˈzɜrv/
فعل گذرا
[گذشته: observed] [گذشته: observed] [گذشته کامل: observed]

1 مشاهده کردن با دقت دیدن

formal
مترادف و متضاد look at see watch
to observe somebody/something
کسی/چیزی را مشاهده کردن
  • 1. Children learn by observing adults.
    1. کودکان از مشاهده کردن بزرگسالان می‌آموزند.
  • 2. Human beings like to observe the behavior of monkeys.
    2. انسان‌ها دوست دارند رفتارهای میمون‌ها را مشاهده کنند.
to observe somebody/something do something
مشاهده کردن انجام کاری توسط کسی/چیزی
  • The police observed a man enter the bank.
    پلیس مردی را مشاهده کرد که وارد بانک شد.
to observe somebody/something doing something
مشاهده کردن انجام کاری توسط کسی/چیزی
  • They observed him entering the bank.
    آنها وارد شدن او به بانک را مشاهده کردند.
to observe that…
مشاهده کردن اینکه ...
  • She observed that all the chairs were already occupied.
    او مشاهده کرد که همه صندلی‌ها از قبل پر شده بودند.

2 متوجه شدن

مترادف و متضاد detect note notice fail to see overlook
to observe somebody/something
متوجه کسی/چیزی شدن
  • Jack observed a look of anxiety on his brother's face.
    "جک" متوجه نگاه نگران در چهره برادرش شد.
to observe how/what…
متوجه شدن اینکه چطور/چه و...
  • The guards failed to observe who delivered the package.
    نگهبانان نتوانستند متوجه شوند چه کسی بسته را تحویل داد.

3 رعایت کردن

to observe something
چیزی را رعایت کردن
  • You should always observe the speed limit.
    همیشه باید محدودیت سرعت [سرعت مجاز] را رعایت کنی.

4 اظهار کردن گفتن، بیان کردن

to observe that...
اظهار کردن اینکه ...
  • The senator observed that he wishes to quit.
    آن سناتور اظهار کرد که قصد دارد استعفا دهد.
to observe + speech
گفتن + نقل قول
  • "You look tired," she observed.
    او گفت: «به نظر خسته می‌آیی.»

5 بررسی کردن موردمطالعه قرار دادن

to observe something
بررسی کردن چیزی
  • To observe a phenomenon
    بررسی کردن یک پدیده
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان