[اسم]

prejudice

/ˈprɛʤədɪs/
قابل شمارش
[جمع: prejudices]

1 تعصب تبعیض

معادل ها در دیکشنری فارسی: تعصب
formal
مترادف و متضاد bias preconceived idea prejudgement
  • 1.Eliminating prejudice should be among the first concerns of a democracy.
    1. ریشه‌کن کردن تبعیض باید از اولویت‌های اولیه دموکراسی باشد.
  • 2.Prejudice against minority groups will linger on as long as people ignore the facts.
    2. تا زمانی که مردم حقایق را نادیده می‌گیرند، تبعیض علیه گروه‌های اقلیت باقی خواهد ماند.
  • 3.racial prejudice
    3. تعصب نژادی
[فعل]

to prejudice

/ˈprɛʤədɪs/
فعل گذرا
[گذشته: prejudiced] [گذشته: prejudiced] [گذشته کامل: prejudiced]

2 تبعیض قائل شدن

formal
مترادف و متضاد bias predispose
  • 1.The witness's weird behavior prejudiced Nancy's case.
    1. رفتار عجیب "نانسی" موجب تبعیض در پرونده او شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان