[فعل]

to prejudge

/ˌpriːˈdʒʌdʒ/
فعل گذرا
[گذشته: prejudged] [گذشته: prejudged] [گذشته کامل: prejudged]

1 پیش‌داوری کردن پیش‌قضاوت کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: پیش‌داوری کردن
formal
  • 1.They took care not to prejudge the issue.
    1. آنها مراقب بودند که درباره آن موضوع پیش‌داوری نکنند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان