[فعل]

to satisfy

/ˈsæt.ɪs.faɪ/
فعل گذرا
[گذشته: satisfied] [گذشته: satisfied] [گذشته کامل: satisfied]

1 راضی کردن ارضا کردن، برآورده کردن

  • 1.Come on, satisfy my curiosity, what happened last night?
    1 . زود باش، حس کنجکاوی من را برآورده کن، دیشب چه اتفاقی افتاد؟
  • 2.They have 31 flavors of ice-cream - enough to satisfy everyone!
    2 . آنها 31 طعم بستنی دارند؛ برای راضی کردن همه کافی است!

2 داشتن

  • 1.She satisfies all the requirements for the job.
    1 . او تمام شرایط لازم برای (آن) شغل را داشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان