[صفت]

simple

/ˈsɪm.pəl/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: simpler] [حالت عالی: simplest]

1 ساده آسان

معادل ها در دیکشنری فارسی: آسان ساده سهل
مترادف و متضاد easy effortless straightforward complicated demanding difficult
  • 1.The instructions were written in simple English.
    1. دستورالعمل‌ها به انگلیسی ساده نوشته شده بودند.
to be simple to do something
آسان بودن انجام کاری
  • It's simple to find our house.
    پیدا کردن خانه ما آسان است.

2 ساده‌لوح نادان، احمق

معادل ها در دیکشنری فارسی: پپه صاف و ساده
مترادف و متضاد intelligent
  • 1.He's not mad—just a little simple.
    1. او دیوانه نیست؛ فقط کمی ساده‌لوح است.

3 فروتن ساده‌دل، بی‌ریا

a simple country girl
یک دختر روستایی بی‌ریا
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان