[صفت]

stiff

/stɪf/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: stiffer] [حالت عالی: stiffest]

1 سفت خشک، سخت

معادل ها در دیکشنری فارسی: بدون انعطاف سفت شق
  • 1.If the dough is stiff, add more cream.
    1. اگر خمیر سفت است، خامه بیشتر (به آن) اضافه کنید.
a stiff neck
گردن خشک [گرفته]
[فعل]

to stiff

/stɪf/
فعل گذرا
[گذشته: stiffed] [گذشته: stiffed] [گذشته کامل: stiffed]

2 انعام ندادن کم انعام دادن

informal
  • 1.That waiter is so unpleasant, I bet he always gets stiffed.
    1. آن پیشخدمت خیلی بدرفتار است، مطمئن هستم که همیشه کم انعام می‌گیرد [به او کم انعام می‌دهند].
توضیحاتی در رابطه با stiff
از واژه stiff در این مفهوم، معمولا در ترکیب stiff a waiter در مفهوم «به پیشخدمت انعام ندادن» استفاده می‌شود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان