[اسم]

teens

/tiːnz/
قابل شمارش

1 دوران نوجوانی

معادل ها در دیکشنری فارسی: نوجوانی
  • 1.She began writing poetry in her teens.
    1. او در دوران نوجوانی شروع به نوشتن شعر کرد.
  • 2.to be in your early teens
    2. در اوایل دوران نوجوانی بودن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان