travel


/ˈtræv.əl/
/ˈtrævl/

فعل
1
to travel [فعل]
1
سفر کردن رفتن، مسافرت کردن

گذشته: traveled   گذشته کامل: traveled  
مترادف:   go journey move voyage
متضاد:   remain stay stop
  • 1. به عنوان یک جوان او (کل) جهان را مسافرت کرد.
  • 2. من با قطار سرکار می‌روم.
  • 1. He traveled over 100 miles to be at the wedding.
    1. او بیش از 100 مایل سفر کرد تا در عروسی باشد.
  • 2. I love travelling by train.
    2. من عاشق سفر کردن با قطار هستم.
  • ما سراسر اروپای شرقی را با قطار سفر کردیم.
  • تنها افراد ثروتمند می‌توانند به سفر بروند یا به خارج مسافرت کنند.

فعل
2
to travel [فعل گذرا و ناگذر]
2
حمل کردن توپ به طور غیر مجاز (بسکتبال)

گذشته: traveled   گذشته کامل: traveled  

اسم
1
travel [اسم]
1
سفر مسافرت

مترادف:   expedition journey tour trip voyage
  • افزایش حائزاهمیتی در تعداد سفرهای هوایی در طول بیست سال اخیر دیده شده است.
  • The storms have had a huge effect on the country’s travel industry.
    توفان‌ها تاثیر زیادی بر صنعت مسافرت کشور داشتند
  • آنها پیشنهاد کردند که مخارج سفر من را پرداخت کنند.
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان