[اسم]

union

/ˈjuːn.jən/
غیرقابل شمارش

1 ادغام پیوستگی، الحاق، اتصال

مترادف و متضاد merger unification separation
  • 1.He was opposed to closer political or economic union with Europe.
    1 . او با ادغام سیاسی و اقتصادی بیشتر با اروپا مخالف بود.
  • 2.They tried to make the union of the groups into one organization
    2 . آن‌ها برای ادغام گروه‌ها (و تبدیل آن‌ها) به یک سازمان تلاش کردند.

2 اتحاد وحدت، همبستگی

مترادف و متضاد accord unison unity

3 ازدواج وصلت

old use
مترادف و متضاد marriage
  • 1.Their union was blessed with six children.
    1 . وصل آن‌ها با شش بچه متبرک شد.
  • 2.They were happy by the that union.
    2 . آن‌ها از آن وصلت خوشحال بودند.

4 اتحادیه

مترادف و متضاد association coalition league
  • 1.Do you know the American Civil Liberties Union?
    1 . آیا تو اتحادیه آزادی‌های مدنی امریکا را می‌شناسی؟
  • 2.I've joined the union.
    2 . من به اتحادیه پیوسته‌ام.
a teachers' union
اتحادیه معلمان
  • It earned an angry response from a teachers' union leader
    من واکنشی خصمانه از رییس اتحادیه مربیان دریافت کردم.

5 مهره ماسوره

تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان