[اسم]

wheel

/wiːl/
قابل شمارش

1 چرخ

معادل ها در دیکشنری فارسی: چرخ
مترادف و متضاد disc hoop
  • 1.He lost control of his car when the front wheel hit a rock.
    1. وقتی که چرخ جلوی (اتومبیلش) با سنگی برخورد کرد، او کنترل اتومبیلش را از دست داد.
  • 2.My bike needs a new wheel.
    2. دوچرخه‌ام به یک چرخ نو نیاز دارد.

2 فرمان (وسایل نقلیه)

معادل ها در دیکشنری فارسی: فرمان
informal
مترادف و متضاد steering wheel
  • 1.Take the wheel.
    1. فرمان را بگیر.
توضیحاتی در رابطه با wheel
واژه wheel در واقع همان شکل کوتاه‌شده steering wheel است.
[فعل]

to wheel

/wiːl/
فعل گذرا
[گذشته: wheeled] [گذشته: wheeled] [گذشته کامل: wheeled]

3 هل دادن (وسیله نقلیه چرخدار)

  • 1.She wheeled her bicycle across the road.
    1. او دوچرخه‌اش را در امتداد جاده هل داد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان